تبليغاتX
کلبه کتاب

کلبه کتاب

به راستی ما کجا ایستاده ایم .........؟؟؟؟؟

از درون جعبه جادو یکی فریاد می زند  ملت با فرهنگ ........  مردم متمدن..... و جمله های پی  درپی دست مایه های قلم کش، مرا ناخود آگاه به دنیایی که شب تاریکش رویای محال روز های درخشان ماست می برد  خود را بر اوجی می یابم که پله هایش را سنگ چین مهربانی و دوستی وهوایش را آزادی و برابری چنان به هم آمیخته اند که گویی باد زمان را هرگز بر این بنای بشری کارگر نخواهد افتاد  خراش شیپور نواخته ها و چرنگیدن  آهنین ناله  های شهری نو خاسته به سان  تلنگریست تا خود را در گذرگاهی که همه از روبرو  می آیند  پیدا کنم  بی آنکه بدانم به کجا می روم...

 به کفش های خسته اما   نه خاکی ام نگاه می کنم به گمانم زمانیست  بس دراز که در جاده به انتظارم  چرا که  از خانه چیزی به یاد ندارم  با تن پوش از قامت گذشته ام،  چنان که دنباله آن بر خاکروبه ها کشیده می شود  و زانویش نه چون زانویم هنوز خسته از بوسیدن زمین نیست ....از کجا آمده ؟....

می گویند از پدرم و او نیز از پدرش ....می گفت در آن روز های بی آغاز آن را به همت از تارهای شرافت  و پود های راستی  بافته اند ..... می گفت  به رنگ دوستی و برابری و آزادگی درآوردند و به آب زندگی شستند ... ولی اینک خوب می دانم که آستینم پر است از میوه های درخت دروغ... و مارها بر شانه ام باز روییده اند و این بار نیز تکرارواقعیت نشخوار سرهایی  که شاید بدانند و شاید نه  ....تا کدام زمان از آن افسانه ساز کنیم ...

اینجا را ببین ....آنک  نیشخند قبای تار نما شده ی پدرم .... به گمانم در تاریکی شبی طوفانی یا خلوت ظهر تابستانی  موش هایی در آن خزیده اند ...... جامه را از تن می گیرم و به خود می نگرم.... قامتی خمیده و مرده در خویش ،  با دستانی آلوده از کشتن که هرگز به گستاخی ساختن در نمی آمیزند  ...و گام هایی که در لجن زار ها ،خواب قله ها را فراموش کرده  و طمع گسیختن ندارند .....به سرخی چشمهایم بنگر  ،جنگ در چشمان من است ....با زبانی که هرگز نجنبید مگر در  به دار آویختن دل ها و فرمان گشادن قلاده ها و بستن زنجیر ها ....

به درستی من کیستم ......؟ به راستی این جامه سزاوار پوشش  تن همچون منی هست ؟

باز می پوشم.... مرا یارای در خود نگریستن نیست.....  می خزم به دنبال نهانگاهی .....اما از دست پرده گیر ثانیه ها گریزی نیست بی گمان در همین ایوان  روزی مرا به نفرین  خواهند نشست   ...... آنچنان که من پیشینیان خود را به سرزنش برخاستم به جرم داشتن چشمان خواب زده و دستانی که بر زانو تکیه ندادند جز برای کرنش  ........به جرم داشتن زبانهایی که جز در کار خوردن نبود ........

 بیگانه ای راه بر من می گیرد و می پرسد :کیستی ؟

 -نگهبان  آتشکده های  کهنه ی امید واری که امروز شرم خاموشی بر پیشانی دارند

- اهل کجایی؟

-اینجایم ... بر تلی از خاکستر .... رو در روی غروبی که به چشمانم خیره شده است .

درد   اینست.......................چه باید کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                                                                                               بهرام

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 21:6  توسط کمیته ی کتاب کانون گفتگوی تمدن های بوعلی  | 

Help me

سلام

به خاطر اینکه جلسمون در مورد گفتگو خیلی خوب و مفید بود از همه ی بچه ها تشکر می کنم.(البته نظر من اینه و به نظرات تمام دوستام در مورد جلسه احترام میذارم.)

یه عذر خواهی هم به همه ی بچه ها بدهکاریم واسه اینکه در مورد آخرین جلسه چیزی ننوشتیم.

راستش در مورد مطالبی که به شوخی!!!توی وبلاگ میذاشتیم نظرات متفاوت بود.بعضی ها موافقش بودن بعضی ها مخالفش.

چند تا از بچه ها هم گفتن که برای بایگانی شدن جلساتمون بهتره که گزارشی جدی از هر جلسه بنویسیم که بعد از ۲ جلسه ما هنوز منتظریم که لطف کنند و واسمون گزارش بنویسن.

در مورد نوشتن گزارش جلسات از همتون خواهش میکنم که در این مورد نظر بدین و ما رو راهنمایی کنید...

طنز!؟

جدی؟

اصلا چی بنوسیم بهتره؟

                                                                                                         یا حق                         

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 17:42  توسط کمیته ی کتاب کانون گفتگوی تمدن های بوعلی  | 

چه جلسه ای!

   خواستم بگم سلام!دیدم خداحافظی بهتره!جا داره از همه ی عالمان و بزرگان خداحافظی و تشکر کنم!دیگه آقای ناظم که تشریف آوردن باید از جلسه بعد قالیچپه پهن کنیم روی چمن های پارک!

نه آها یادم اومد!آقای ناظم بهم گفت که اگر بگین چه شلوغ کاری هایی می خواین بکنین از نمره انضباطتون کم نمی کنم!منظورش رو منم نفهمیدم!ما هم آخر جلسه یه نامه ی اعمال نوشتیم بردیم دادیم آقای ناظم تا دیگه وسط جلسه نیاد دعوامون کنه!اگه می شد بفهمم که بیرون اون در چه خبره و کی منتظره؟!که هر دفعه یه نفر با شوق و اشتیاق و هیجان میره بیرون و دیگه بر نمی گرده شاید منم یه روزی می رفتم!لابد خیلی چیز جذابی اون بیرونه دیگه!و این بار داریوش رفت...!بحثامون اونقدر داره فیزیکی(مثه فیلمای اکشن) میشه که فهمیدم چرا بچه ها اول جلسه هی حرکات کششی انجام میدن و خودشون رو گرم میکنن!می خوان یه دست کتک سیر به هم بزنن!در همین کشمکش ها و زیر یه خم دو خم گرفتنا بودیم که در باز شد و خانم م-ش با کلی انتقال هیجان یه دفعه گفت: wanted…..!،فروختنمون!لو رفتیم!گروه ضربت!همه مدارک از بین ببرین!هیچ کس زنده نمیمونه!همه ی کلاسها رو دارن می گردن!!!اینقدر با هیجان میگفتن که امر بهم مشتبه شده بود که واقعا دارم یه عملیات تروریستی انجام میدم و عثامه بن لادن الآن پشت صندلی من پنهون شده!!!خلاصه کلی گوشتای تنمون ریختو لاغر شدیم!

چقدر خوب بود کلا جلسه رو جمع می کردیم از این به بعد آقا پیمان هفته ای 4 تا فیلم و نفری 150گرم!تخمه ژاپنی واسمون می آورد و می نشستیم دور هم فیلم نگاه می کردیم!دیگه هم مجبور نبودیم کلی وقت صرف کنیم کتاب بخونیم!بعدش ماشین حسابامونو در بیاریم ضرب و تقسیم کنیم که هر کدوم از بچه طبق فرمایشات خودشون چند میلیون کتاب خوندن!!!

دم این بچه ها گرم که هر هفته یه منوی غذایی جدید بهمون معرفی میکنن!اولش که خیار با نعناع بود الانم که گفتن با هزار تومن می تونیم یه دونه هیچی بخریم!!!اونوقت میگن تورم داریم!راستی اگه بهم نمی خندین بگم من تا حالا هیچی نخوردم!شما می دونید چه طعمیه؟! ربطش به سمفونی مردگانو همنوایی شبانه ارکستر چوبها رو هم نفهمیدم!آها فهمیدم !مثه اینکه هیچی یه غذای پست مدرنه!بابا این پست مدرنیسما همیشه ما رو غافلگیر می کنن!اینه داداش!آره آبجی!والا ما می خواستیم یه کارت دعوت چاپ کنیم بچه های با سواد بیان جلسمون !دیدیم خودمون داریم اون اپسیلون سوادی رو هم که داشتیم از دست میدیم!اینه که دیگه رومون نمیشه دست دوست و آشنا اساتید رو بگیریم بیاریم تو جلسه!کم کم دوستان و آشنایان دارن دست ما رو می گیرن و از این جلسه می کنن بیرون !اینجوری دیگه باید بساط رو جمع کنیم بریم یه کانون کم سوادا تشکیل بدیم!!!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 21:27  توسط کمیته ی کتاب کانون گفتگوی تمدن های بوعلی  | 

کتاب ها مثل آدمها می­ مونن...

 

هر کتاب یه اسم داره ..... یه جلد داره ...... و یه محتوا....

 شاید هم هرآدم یه اسم داره ..... یه جلد داره ...... و یه محتوا......

بعضی­ها کوچیکن.... بعضی­ها بزرگن.... خیلیا جلد باکلاسی دارن ولی خیلی محتوای باارزشی ندارن.... برعکس یه تعدادی هم  ساده­ان و ظاهرشون کسی رو جذب نمی کنه اما باطن باارزشی دارن...  هستن گروهی که با دلت حرف می زنن.... اصلاً یه دسته ای هم هستن که  خنده دارن.... صدها کتاب تو رو گریه میندازن... هزاران آدم رو وقتی که می خونی می فهمی ارزش خوندن نداشتن... انگشت شمارن اونای رو که هر وقت می ببینی یه چیز تازه یاد می گیری.. و چقدر زیادن این روزها کتابای کنکور که فقط هدفشون پوله...

خیلی وقت­ها آدم­هایی هستن که ادامه یه جلد قبلین... یه قشری مثل فرهنگ لغتن و فقط معنی واژه­ ها رو به آدم می­گن....یه عده توضیح یه کتاب دیگه­ ان...کهنه ها کمن ولی همیشه حرفای جالبی برای گفتن دارن... دسته­ ای ممنوع الچاپ شدن و همه جا پیدا نمیشن...   دسته­ای  رو سانسور کردن...گروهی ترجمه یه کتاب دیگه ­ان...و چقدر کمن اونایی که ارزش داشتن رو دارن; ارزش اینکه همیشه بخونیشون... خیلی­ ها رو هیچ وقت نمی­فهمی چی میگن.... خیلی­ها  پر از دروغن ونایابن اونایی که پر از حقایقن.... 

بعضی­ ها ناامیدت میکنن و بعضی ها فقط بهت امید میدن.... شماری از همون اول چند تا برگه نداشتن و ناقص بودن و شماری هم چند تا برگشون کنده شده و ناقص شدن...بعضی­ ها رو می سوزونن چون حرفایی می زنن که بعضها دوست ندارن...یه عده ای از بین رفتن و فقط اسمشون مونده...کسایی هستن که نویسندشون معتبره ولی خودشون....چقدر زیادن اونایی که هیچ وقت ,ویرایش نمی شن یا نمی خوان ویرایش بشن....و چقدر روزگاز غریبیه که کتاب یک رنگ پیدا نمی شه و چقدر  غریبتر می­شه وقتی که کتابای دورنگ  دارن همه جا رو می گیرن.....

با این حال بعضیها زشتن.... بعضی ها زیبا...ولی اون چیزی که در آخر بهش می رسیم اینه که هر کتابی مثل هر آدمی حرفی برای گفتن داره....

پس به قول شاعر دلتنگ و تنهامون:

ورق بزن مرا

و به آفتاب فردا بیندیش

که برای تو طلوع می کند.....                      

                                                                            بهرام

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 11:55  توسط کمیته ی کتاب کانون گفتگوی تمدن های بوعلی  | 

آخرین جلسمون!

به خاطر شوخی هایی که در این متن شده ازهمه بچه ها اجاز گرفتیم و میدونیم که مارو می بخشن!!!

سکوت ! دهه ! ساکت میگن یه کلاس درست و حسابی!

آقای مصبر!بالای مجلس نشستن و هر کسی کوچکترین اسمی از شخص شخیص خودش میبره مصبر با خط کش آهنی میزنه رو دستش! تازه یه ضربدر گنده ی قرمز هم میزنه جلو اسمش !  حالا هرچند که اون اسم زرتشتی هم باشه ! ولی به هر حال ضربدر رو می زنه !

رئیس ! محترم جلسه، (حالا توی وضعیت قمر در عقرب و بیکاری و...ما که دیدیم هیچ شغلی نیست واسه این جوونای در شرف ازدواج!!!(میگم دیه!)خواستیم از زندگی نا امید نشه و گفتیم بهش لغب رئیس بدیم که هر چند هیچ وقت به این چنین مقامی رویایی نمی رسه ! دیگه این جاها آرزوشونو بر آورده کرده باشیم .)
البته نمی دونم چه اتفاقی افتاده بود که خانم ش-ح جوری وسط جلسه روی پولیورشون شیرجه زدن و در حال لرزیدن اونو پوشیدن که ما حس کردیم اومدیم سیبری شکار خرسای قطبی نه جلسه کتاب !البته نمی دونم توی اون هوای سرد آقای ب-س کیو بیرون سر قرار کاشته بودن!!! که تند و تند جلسه رو می پیچوندن و می رفتن بیرون! و در این لحظه تاریخی پیمان رفت...!پیمان با TV رفت!پیمان به سوی TV رفت!پیمان  TV را در آغوش کشید!TV  را باید از پیمان گرفت !چقدر دلم می خواست اون لحظه بخونم!نرو ،تو هم مثه من نمیتونی دووم بیاری نرو-تو هم مثه من تو غصه کم میاری نرو،تو که میدونی...،ببخشید فکر کنم خیلی جو گیر شدم!خیلی جای شکر داره که این جلسه خشمه خانم ش-ح فروکش کرده بود و خوشبختانه ایشون هیچ کس رو مورد ضرب و شتم قرار ندادن!البته میگن آرامشه قبل از طوفانه!خدا خودش به خیر بگذرونه جلسه ی بعد رو!

ای داد و فریاد از دست این روابطی که جای ظوابط رو میگیرن!رئیس محترم محترم جلسه قرار بود به هر کسی که 7 دقیقه وقت بدن!وقتی که هفت دقیقه بعضی ها داشت میشد 7 ساعت تو این فکر بودم که آقای رئیس شاید با مفهوم دقیقه و ساعت مشکل دارن که یه دفعه یادم اومد ای دل غافل آقای رئیس آقای و د-ط به قول بچه ها رفیق فابریکن!

در این جلسه تقریبا نیمی از بچه ها به جنبه هایی از کتاب که به نظر اونها ضعیف بود نقد وارد می کردن ونیمی دیگه از نقاط مثبت کتاب دفاع می کردن.

انتقادها بر این اساس استوار بود که میتوان برای شناساندن یک شخصیت تاریخی از ادبیاتی استنادی تر از قصه گویی استفاده کرد و برای خواننده فضایی به وجود آورد تا در آن قدرت تحلیل و میل به حقیقتی را که در آن بازه ی زمانی وجود داشته پیدا کند.از نظر خیلی از دوستان ساده گذشتن از کنار اتفاقاتی بسیار مهم در زندگی زرتشت که باعث زرتشت شدن این شخصیت شد،بی انصافی بود.عده ای هم گفتن که نویسنده برای نوشتن چنین کتابی بسیار جوان بوده است.

دیدهای مثبتی که به کتاب بود به متن کتاب و قصه وار بودنش بر می گشت.قصه وار بودن کتاب از جهاتی زیبا بود،به دلیل اینکه معانی عمیقی در پس جملات و کلمات ساده و کودکانه جای گرفته بود.اما تنها نیاز داشت تا با سطح فکر های والای دوستان به تعابیر عمیق و ژرف تبدیل شود و معماهای نهان خفته در پس کلمات کودکانه به زیباترین شکل الهه ی مهر و آناهیتا و بهرام و... را به کنار بشناند و مزدا اهور یا همان اهور مزدا ی کنونی را بر فراز همه ی خدایان بشناند،عاری از ستارگان و خورشید عاری از گوسفندان و گاوهایی که باید در راه خورشید و ستارگان در برابر سیری ناپذیری مغ ها قربانی شوند،سر بر آسمان بساید!

اهور مزدا خدای سرور دانا و یکتا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 18:25  توسط کمیته ی کتاب کانون گفتگوی تمدن های بوعلی  | 

سمفونی مردگان

سمفونی مردگان داستان زندگی آیدین ،پسری از خانواده ای سنتی است.....خانواده ای که پدراز آیدین پسری می سازد که به گفته برادرش اورهان در جستجوی حقیقت وجود خود،دیوانگی را می یابد و تنها کسی که درکی از عواطف و احساسات سرشار او دارد خواهر دو قلویش آیداست. دختری که او نیز قربانی اقتدار بی اندازه پدر میشود تا رام و سربراه باشد. اورهان و یوسف دو پسر دیگر خانواده اند . یوسف پسر بزرگ خانواده بخاطر شیطنتی در کودکی زمین گیر میشود و نامش خیلی زود از فرزندی خانواده خط میخورد و اورهان همیشه نام برادر کش را بخاطر کشتن او پس از مرگ پدر و مادر به دوش میکشد.....و اورهان فرزند کوچک خانواده دنباله رو پدر و به قول خود حافظ ریشه و میراث پدر میشود و حجره تخمه فروشی  او را میگرداند.

سختگیری پدر از آیدا دختری ضعیف میسازد که در سنین نوجوانی به رغم مخالفت پدربه همسری مردی تحصیلکرده در می آید و از خانواده  خود در اردبیل دور میشود و به آبادان میرود و بعد ها به دلیلی نا معلوم خود سوزی میکند. مرگ او تاثیری عمیق بر آیدین میگذارد و آیدین................

غلاقه فراوانی به تحصیل و شعر وکتاب دارد. روزگار خود را به کتاب خواندن میگذراند و پس از آشنایی با استاد دلخون_استاد شعر_ شروع به شعر گفتن میکند. کتاب ها و شعر هایی که به گفته پدر تنها سبب انحراف ذهن اویند..پدر با او مخالفت کرده و  کتاب های او را می سوزاند و او سوخته در خشم پدر که خود نیز سوخته در خشم طبیعت است، خانه را ترک میکند. خانواده را فراموش میکند چهار سال از انها دور میشودو چشم به روی خواهش های پدر که حالا سراسر خشم و کینه و احترام بود،می بندد

و زندگی جدیدی را با کارگری در کارخانه چوب بری مسیو لازاریان شروع میکند و به خانه اوکه مشرف به کلیسا بود راه می یابد و در زیر زمین خانه اش به قاب سازی مشغول میشود و عشق سورملینای ارمنی، برادر زاده مسیو لازاریان ، وضع آشفته او را سامان می بخشد. سورملینا طبع بلند این پسر چشم تاتاری را محترم می شمارد وعشقی پاک را میان انها می سازد.به حدی که اورهان نیز به وجود آن حسادت میکند. اورهانی که همیشه ایدین را مانعی بر سر راه خوشبختی خود میداند چرا که همیشه مغلوب اراده اوست... آیدینی که محبت مادر را شش دانگ به نام خود زده بود.....

بعد از مرگ پدر ایدین تنها برای خشنودی مادر در حجره کنار اورهان مشغول به کار میشود و اورهان چون همیشه او را رقیب خود می بیند.....

مرگ ناگهانی سورملینا تتمه امید ایدین را هم از بین می برد و از او آدمی می سازد که با وجود همه دانایی هایش سوجی لقب می گیرد که شوره زار شهر ،قهوه خانه و دالان کاروانسرا مامن همیشگی اش میشودو تنها آن زمان است که اورهان با خرد کردن شخصیت او و ازارش،وجود خوار و ضعیف خود را التیام می بخشد.

اورهان به طمع تصاحب تمام ثروت پدر و از بیم وجود المیرا_دختر پانزده ساله ایدین و سورمه_ تصمیم به از بین بردن ایدین می گیرد و دست تقدیر مرگی خفت بار را برای او در شوره زار رقم می زند.و تنها آیدین از ان خانواده مصیبت زده می ماند.

شاید گذر زمان نام سوجی را از روی او بردارد............

                                                                                                              حسنی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 18:9  توسط کمیته ی کتاب کانون گفتگوی تمدن های بوعلی  | 

جوابیه

به نام حق

این مطلبو جناب آقای میر محمدی برای وبلاگ فرستادند.

تقریبا میشه گفت ایشون اولین فردی بودن که ایده تشکیل کمیته کتاب رو دادن.با این وجود که آقا یوسف این ترم دانشگاه نیست اما ما رو فراموش نکرده.منم اینجا به دوست عزیزم میگم که یوسف جان نمی دونم چه طوری میشه محبتهای تو رو جبران کرد.حق نگهدارت.

جوابیه

در  گزارش جلسه کانون کتاب آمده است :( چهار جلسه ي پی در پی می باشه که دوستان در پی این هستن که مردم کتاب بخونن، مردم که کتاب نخوندن هیچ، خودمون هم دیگه کتاب نمی خونیم!)

در پاسخ به همکارکانونیم باید بگویم که اتفاق عجیبی نیفتاده ، کتاب نخوانی یک معضل بزرگ اجتماعی است و (به نظر این حقیر) مگر با سالها مبارزه مستمر در بطن جامعه نمی توان آن را حل کرد. بله هدفمان ترویج فرهنگ کتابخوانی بود و هست، اما دلیل نمی شود یک شبه ره صد ساله برویم.

به نظر من در مورد مشکلات اجتماعی دو نکته مهم وجود دارد :

1-   چرایی وجود

2-   چگونگی درمان

و تبعا تا به سئوال اول پاسخ نگوییم، پاسخ به سئوال دوم ممکن نخواهد بود.

در مورد کتاب نخوانی نیز وضع به همین منوال است ابتدا باید به درک روشنی از این مورد برسیم که چرا دانشجوی دانشگاه بوعلی سینا کتاب نمی خواند بعد به درمان این معضل بپردازیم. عقیده من این است که در کنار جلسات معرفی کتاب (که قاعدتا کارکرد دیگری جز جذب کتاب خوانها به کانون ندارد؛ مگر در موارد خاص) یک گروه از دوستان علاقه مند به طور ویژه در مورد «چرایی کتاب نخوانی»  از دیدگاه اجتماعی، روانشناسی و تاریخی تحقیق کنند تا به نظریه هایی در مورد این «چرایی» برسند، پس از آن می توان به درمان کتاب نخوانی اقدام کرد.

به نظر من ایرانیها به دو دلیل عمده کتاب نمی خوانند:

1-  نبودن انگیزه ای برای مطالعه

2-  تماشای بیش از حد تلویزیون

که در هر دو زمینه کانون کتاب میتواند فعالیت داشته باشد، یعنی ایجاد انگیزه برای مطلعه  مثلا کتب روانشناسی به این طریق که فواید و نتایج مطالعه این کتابها برای دانشجویان توضیح داده شود. (از طریف وبلاگ یا نشریه و ترجیحا با معرفی کتابهای مربوط)، و در زمینه تماشای بیش از اندازه تلویزیون نیز معرفی و نقد کتابهای نیل پستمن احتمالا مفید خواهد بود.

(البته مطالب فوق قابل نقد کردن و نقض شدن می باشند)

با تشکر یوسف میرمحمدی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 16:40  توسط کمیته ی کتاب کانون گفتگوی تمدن های بوعلی  | 

گزارش جلسه!!!

درسته نخوردیم نون گندم ولی دیدیم دست مردم!می گن تو اروپا قطارا اونقدر دقیقا که ساعت کشور رو با قطارا می چرخونن نه قطارا رو از روی ساعت!(حالا فرقشون چیه؟نمی دونم!)سر دوستان رو درد نیاریم بهتره!دوستان اونقدر سردرد و مشغله دارن که حتی فراموشم می کنن که جلسه کانون راس ساعت 12 برگزار میشه،نه 1!نه 2!

و بهتره بگم قبل از شروع جلسات اونقدر باید از این پله ها بالا و پائین بریم که دچاره سوهاضمه میشم و وقتی بچه ها رو می بینم که به جای اومدن به جلسه دارن به مسابقات ماراتن در دانشکده علوم رونق میدن و سر تعداد کاشی های راهرو بوفه بحث می کنن!علاوه بر سوهاضمه چشامم هم کم سو میشه و دست به دامن ویتامین A میشم!البته جای شکرش باقی هست که بعد از کلی اصرار و التماس منت به سر ما می ذارن و قدم رنجه می کنن تشریف می آرن! بعد دوستان همیشه میگن نمیشه مردم رو کتاب خون کرد!من خودم اعتراف می کنم هر چهارشنبه در این راه کلی قدم برمیدارم!قدم که چه عرض کنم ،به سرعت شیطونک می دوم!از این به بعد ما باید یواشکی کشیک بکشیم تا مثل شکارچی های آهو!بچه ها رو به دام بندازیم و بیاریمشون تو جلسه!خوب همه اینا که گفتیم از علاقه بچه ها نشات می گیره!خوب چه میشه کرد عشق به کتابه دیگه!توی این زمان تارزان و رابین هود و آرش کمانگیر میاد جلو چشمم!!!

اینارو که عرض کردیم و شما هم خوندید یه شوخی بود که اولش به خودمون بر می گرده...به هر حال از همه که اومدن و باعث شدن اولین جلسمون توی ترم جدید دلتنگ نشه و احساس غربت نکنه خیلی ممنونیم.

این جلسه در مورد سمفونی مردگان نوشته عباس معروفی حرف زدیم.بعضی ها کتاب رو کامل خونده بودن،بعضی ها ناقص،بعضی ها هم اصلا وقت نکرده بودن که کتاب رو پیدا کنن.تقریبا خیلی از جنبه های کتاب بررسی نشد.هر کسی از دیدگاه خودش به کتاب نقد هایی وارد کرد و خیلی ها هم از جنبه های مثبت کتاب که بی نهایت زیاد بود تعریف کردن.

به نظر من برای چنین کتابی که لایه های زیادی از تفکرات مردم ما،هم چنین بینش های اجتماعی فرهنگی این مردم رو مورد بررسی قرار میده یک ساعت و نیم زمان خیلی کمی بود.ازاول نقدها که شروع کنیم یاد آقای ب-س می افتیم که مثل همیشه خلاصه ای از کتاب رو به صورت جامع در اختیار جمع قرار میدن.بعد از بقیه بچه ها دعوت می کنن که نظراتشون رو بگن. بعد از ایشون خانم ها وآقایون ف-ن،ش-ح،صحبت کردن ونقد هایی هم داشتن که آقای د-ط به برخی از نقدها با ذهنیت خودشون جواب دادن واظهار نظر فرمودن.تا این لحظه دو دوست عزیزی که تازگی ها وارد جمع ما شدن و اتفاقا معرف کتاب هم هم بودن صحبت نکردن و زمانی که گفتگوی بچه ها داشت دو طرفه می شد ،شروع به صحبت فرمودند و در مورد چند تا از شخصیت های داستان نظر دادن.بحث که ادامه  داشت چندی از دوستان از جمله ح-ه و پ-س وارد جلسه شدن وآقای پ-س در مورد رمان وکلیات رمان خوانی برای همه صحبت کردن.در پایان جلسه متاسفانه هیچ جمع بندی ای صورت نگرفت که همین خاطر جا داره از همه عذر خواهی کنیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 14:13  توسط کمیته ی کتاب کانون گفتگوی تمدن های بوعلی  | 

جامعه شناسی نخبه کشی

 

کشورهامان چون از تجمع ما پدید آمده اند، همان هستند که ما هستیم؛ قوانین و احکامشان بر مبنای طبایع ما، و اعمال شان کردار زشت و زیبای ماست در مقیاسی بس بزرگتر.                                                                                      ویل دورانت

به راستی چگونه است که مللی مانند اروپاییان پیشرفته شدند و غرق در صنعت و ما این چنین دنباله رو؟ آیا می توان با تقلید کورکورانه از کشوداری غربیان جامعه ای صنعتی و پیشرفته داشت؟ وآیا با خرید تکنولوژی با پول نفت می توان پیشرفت را خرید؟

اینها سوالاتی است که نویسنده ای توانا چون علی رضاقلی را بر آن داشته تا تحقیقاتی در زمینه پیشینه ایرانیان انجام دهد. حاصل کار او کتابهایی چون «جامعه شناسی نخبه کشی» و «جامعه شناسی خودکامگی» است.

نویسنده در کتاب «جامعه شناسی نخبه کشی» می کوشد این برداشت خود از تاریخ، که ایرانیان ملتی هستند نخبه کش، را ثابت کند. این که آیا توانسته است این موضوع را ثابت کند یا نه؛ واینکه آیا در حقیقت ملت ایران نخبه کش هستند یا نه قضاوت با شماست! البته این موضوع جهت گیری کلی کتاب است و در خلال موضوع اصلی مطالب جالب دیگری نیز توسط نویسنده بیان می شود.

من جمله اینکه نویسنده کوشیده است با آوردن شواهد تاریخی از گذشته ایران و اروپا و مقایسه آنها به نوعی این موضوع را به خواننده تذکر دهد که پیشرفت غرب و توسعه صنعتی آن مرهون زحمات طاقت فرسای چند قرن مکتشفان و دانشمندان وکارگران و ... آن دیار است. به عبارت دیگر بسیاری شرایط فرهنگی اجتماعی در مغرب زمین گرد هم آمدند و طی سالها رشد و ترقی یافتند تا غرب به پیشرفت امروزه خود رسید. همه این وقایع در حالی اتفاق می افتد که ایرانیان یا سرگرم عیش و عشرت اند؛ یا در پی جنگ و خونریزی برای رسیدن به آن. و وقتی با پیشرفت غرب از طریق مستعمره شدن توسط آنها آشنا می شوند به عوض اینکه به دنبال شناسایی علل آن برآیند، معلول را بر می گزینند. که نمود بارز آن را می توان در وارد کردن صنایع و اجناس غربی یافت.

رضاقلی همچنین معتقد است که ساختار اجتماعی ایران تاب تحمل ساختارهای حکومتی غرب را ندارد و نمی تواند با آن کنار بیاید، واینکه جامعه باید در روابط متقابل خود به این شیوه حکومت برسد نه اینکه آنرا به صورت وارداتی مورد استفاده قرار دهد. شاهد مدعای او این واقعیت است که از مشروطه تا سال 1357، 65 هیئت دولت در ایران تشکیل شده و در این مدت 137 وزیر مالیه مناسبات اقتصادی ایران را کنترل کرده اند!!

در مورد سه فرزانه ایرانی: قائم مقام، امیر کبیر، مصدق

نویسنده می کوشد این موضوع را ثابت کند که اینان به علل واقعی پیشرفت غرب پی برده بودند و کوشیدند تا شرایط لازم برای پیشرفت جامعه را فراهم کنند. با این حال از مطالب کتاب چنین بر می آید  که با وجود اینکه این سه نفر برای پیشرفت ایران دل خوش به واردات صنایع نبودند، اما عمدتاً به اصلاح سیستم حکومتی و از بالا اقدام کردند. که به نظر من بزرگترین انتقادی است که می توان به آنها وارد کرد.

مثلا در مورد امیر کبیر اگر او تا این حد حقوق درباریان را محدود نمی کرد و بیشتر به توسعه  روزنامه و دارالفنون می پرداخت، هم احتمالا درباریان کمر به قتل او نمی بستند و هم این که می توانست موثرتر و بلند مدت تر به اصلاح شرایط مسموم اجتماعی روز ایران بپردازد.

به هرحال این سه نفر به دست دولت استعمارگر و به کمک عوامل خیانت کارشان در ایران و البته سو استفاده از فرهنگ غلط جامعه از صحنه خارج شدند. و البته در ایران آب هم از آب تکان نخورد.

                                                          به امید روزی که ملتی آگاه و کشوری آباد داشته باشیم

                                                                                                                 یوسف میر محمدی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 17:6  توسط کمیته ی کتاب کانون گفتگوی تمدن های بوعلی  | 

سقراط و مسیح

ژرژ آلداس

آن شهد که در سفیر جان افتاد ز لب یار به یادگار افتاد

و عشق را باید باور کرد که اگر نبود،سلسله ی عشاق از ازل سوسو نمی کرد.

وذاتی که از نهاد عشق است و چیزی نیست عشق جز باوری که فانوس وار راه می نماید که بپیمائیم و چه بلند است این فریاد که ناشنیدنی است،یا شاید کر شده..

عریانیمان را سترتی پوشیده است که قافله را وامیدارد از پیمودن و آن را غباری است که نامهری معرفت به میراث گذاشته است.

کندن از تعلقاتی که هیچ گاه به سامان نمی رسانند همتی می خواهد خارج از اختیار،که سرو اختیارمان را شهید کردند و پایش بریدن و مسیحایی کو؟...مقروض لذتهایی هستیم بی کران که اگر داشت در ساحلش سیراب میگشتیم و تشنه از شوراب این اقیانوس مواج و سرکش نمیخوردیم و له له نمی زدیم که بازهم سیرابی دور است...و امیدوار زمزمه می کنیم تا شاید یادمان بیاید.

همت بلند دار که مردان روزگار از همت بلند به جایی رسیده اند

بودنمان وامدار آدینه هایی است که ماندگار نیست و نا آرام می گردیم به دنبال آرامشی که بر خشت نیافتاد.غریبیم و دورافتاده از آن ساحلی که در آنش بیاساییم ولی آرزو داریم برای رفتن...

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم

غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم به شهر خود روم و شهریار خود باشم

سقراط و مسیح کتابی است به دنبال حقیقتی در نهان اما آشکار.

در ظاهر این اثر به دنبال قیاسی است برای القای این تفکر که بینش این دو شخصیت نزدیکی داشته است.

سقراط می گفت ندایی در درون مرا می خواند و من به این دنیا آمدم تا بیاندیشم.مردم را به بحثی محکوم به سر درگمی گمراهی از ذن آتنی ها میکشاند و منتهی به فهمیدن از دیدگاه خودش،یکتا پرست بود ولی با عقائد هیچ کسی کورکورانه نمی جنگید،حتی شاگرادانش را ملزم به به پرستش خدایان چند گانه شان میکرد...در دادگاهی مسخره محکوم به مرگی شد که برائت از اتهام در آن دادگاه برایش آسان ترین کار ممکن بود.پس از آن می توانست از آخرین خانه زمینی اش(زندان)به راحتی با کمک دوستان فرار کند اما گفت با فرار از مرگ چیزی را که ده ها سال با زحمت ساختم ویران خواهم کرد.خود نمی نوشت و ما از نوشته های ادیبان و فیلسوفان هم دوره اش به طور اخص افلاطون میدانیم که چه میگفت.در آتن می گشت و می آموخت و بر خلاف دیگران در ازای آموختن هیچ چیزی طلب نمی کرد...مسیح موعود یهودیان و اورشلیم،ادعا کرد که فرستاده پدر روحانی است.وقتی که پیلاطس(دومین قاضی محاکمه کننده عیسی که از نظامیان سپاه رومیان بود)پرسید تو خود را پسر خدا خوانده ای؟جواب داد:تو چنین میگویی و چنین شنیده ای.از او پرسید:آن حقیقتی که می گویی چیست؟سکوت کرد که اگر نمی کرد آزاد می شد و در این صورت باراباس به جای او مصلوب میگشت.دعوت میکرد و در سفر از از روستاها و شهر ها دیدار که کارش بی شباهت به سقراط نبود.از او هرچه داریم از حوارین است.یحیی ،مرقص،ماتیوو...

این دو شخصیت تاریخی در این کتاب با یکدیگر قیاس شده اند و نویسنده کوشیده تا اثبات کند تشابهات بسیار زیادی با یکدیگر داشته اند.

اما فارغ از نزدیکی از دیدگاه من،هدف،مهمترین رکن تشابه این دو شضخصیت است که سعی کردم در ابتدا آن را به زبانی که خودم می فهمم بگویم.

خواندن این کتاب نه تنها خالی از لطف نیست بلکه میتواند دیدی باز از رسالت آنها به ما بدهد...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 12:17  توسط کمیته ی کتاب کانون گفتگوی تمدن های بوعلی  |